یه آقا پسر خوشگلی بود که خیلی دوست دختر داشت(
)این آقا پسر گل ما از دخترایی که باهاش بودن سواری می گرفت و
کلی حال می کرد که روزی با یه دختر خوشگلی آشنا می شه که تصمیم به ازدواج با اون رو می گیره......
در موقع دوستی:
دختر:من عاشق تو هستم و هر کاری بخوای بعد از ازداج می کنم.
پسر:
(واقعا بهترین جواب رو داد
)
دختر:تو منو دوست داری؟؟؟؟
پسر:نه
دختر:پس چرا می خوای با من ازدواج کنی؟؟؟؟!!!!
پسر:دخترا همشون احمق اند ولی تو یه ذره احمقی.به خاطره همینه که دارم باهات ازدواج می کنم....
پسر:راستی من اگه بخوام با تو ازدواج کنم شرایطی دارم
دختر:بگو
پسر من نتنها به تو مهریه نمیدم بلکه از تو مهریه هم می خوام
دختر:
پسر:کوفت(
)
دختر:قبوله.چقدر؟؟؟؟!!!
پسر:کل دندوناتو می خوام
دختر:باشه
(این دختره ما فکر می کرد که الان این پسره خوشتیپ ما چی می خواد....و وقتی این حرف رو شنید کلی حال کرد...داستانو تا آخر بخونید خیلی باحاله
)

در موقع عقد:
عاقد:جناب آقای ... آیا شما این زن را به همسری خو می پذیرید؟؟؟
............

بعد از ازدواج:
دختر:سلام عزیزم صبح بخیر...(ته دروغ
)
پسر:صبح بخیر
دختر:یه سوال بپرسم؟؟؟
پسر:آره,بگو
دختر:تو خوشحال نیستی که منو گرفتی؟؟؟؟
پسر:نه چرا؟؟؟؟تو باید خوشحال باشی که مامان و بابام منو مفتی دادن به تو
تو دیگه داشتی میترشیدی
دختر:
(من اگه جای پسره بودم می گفتم
)

بعد از ۵ سال:
دختر:من از این خونه میرم
پسر:برو به درک.
ولی مهریم یادت نره
دختر:چی؟؟؟؟!!!!
پسر:مهریم
دختر:یعنی تو کل دندونامو می خوای؟؟؟؟!!!!
پسر:آره
دختر:من کل داراییمو بهت می دم....دندونامو بی خیال شو
پسر:من دندوناتو می خوام

خوب.این دختر ما خیلی زرنگ بود می دونین چرا؟؟؟؟چون تونسته بود ۵ سال با این آقا پسر بموه....ولی این آقا پسره ما خیلی زرنگتر بود..چون پسرا مثل دخترا احمق نیستن
می دونین چرا؟؟؟؟چون دختره هم شوهر خوشتیپش رو از دست داد و هم دندوناشو
این داستان کاملا واقعیه و در استان تهران به وجود اومده.الان ۸ ساله که این دختره ما دندون مصنوعی داره و داره دیونه مشه

نظرات شما عزیزان: